خاطرات يك امدادگر از زلزله بم ,آواره -شکلات رامتين (مينو)- سمت راست ، سمت راست

آواره

شب سوم در بم با يک آواره روبرو شدم ! سرباز بود نه اينکه ا ز خود ش حرفی بزنه ، از لباس سربازی خاکی اون معلوم بود، اومد نشست کنار چا در حرفی هم نزد ! تو دستش يک عروسک مثل جاسويچی بود و اون محو حرکت پا ندولی ا ون شده بود . حالش را که پرسيد م ، نگاهی مات به من کرد و بلند شد بره ، حرکتش بقد ری برام آشنا بود که لحظه ای شک نکرد م که با يک آواره روبرو هستم ! يك آ واره فقط با خودش حرف ميزنه ، اونهم توی ذهنش و ا گر با فضولی روبرو بشه که بخوا د باب حرف را باز کنه فرار ميکنه ! بدون حتی يک کلمه !
داد زدم برات شام نگه داشتم بيا بخور بعد برو ! ميذا رم اينجا هر وقت خواستی برگرد بخور! من هم ديگه ازت سئوا ل نميکنم ! اما ا ون ديگه دور شده بود و آرام توسياهی بيا بون حل مي شد !
گفتم که ، من آواره ها را خوب ميشناسم ، ميدونستم ا ون بر مي گرده اما وقتی من نباشم ! مثل يک نسيم
اونهم ا ومد ، قوطی کنسرو رو بر داشت و با نون خورد بعد هم پتويی را که کنار غذا گذاشته بودم را برداشت و رفت .
ميدونستم وقتی گشنه اش بشه بر ميگرده قانون آواره ، اينه گرسنگی و تشنگی نقطه ضعف اونه !
اما بر نگشت روز بعد تا شب منتظرش بودم ، هر بار که به کمپ بر ميگشتم ، چشم ميچرخوندم دنبال اون ، اما نيامد تا فردای روز بعد که داشتم توزيع شير خشک ميکردم ديد مش ، روبروی يک خونه که با خاک يکسان شده بود نشسته بود و خيره به ا ون نگاه ميکرد
از تمامی خانوا ده اش تنها اون مانده بود . پسر بزرگ خانوا ده که اومده بود مرخصی واحتمالا اون عروسک هم يه سوغاتی بود !


شکلات رامتين (مينو)

به من ندادی ، دخترک زل زده بود تو چشمای من و دستش را صا ف گرفته بود تو صورتم ، سعی کردم دوباره بچه ها را بشمرم ببينم چرا کم آوردم ! من که دوا زده قسمت کرده بودم ، هر شکلات رامتين را چهار قسمت که به ازای سه شکلات باقيمانده از سه روز گذشته مي شد : سه چهار تا د وا زده تا !
اما به هر حال يکی کم بود و اون يکی هم ما ل يه دختر سه ساله بود که هم پدر و هم ما درشو سه روز قبل از دست دا ده بود و ما بعد از سه روز تازه پيداش کرده بوديم! (قاسم كيان پيدا ش کرده بود به همراه سه خواهر و برا در کوچيک و بزرگترش که کنج يه خونه مخروبه سه روز تنها ما نده بودند ) داشتم آب ميشدم از خجالت ، ا ز ناراحتی کم بود بزنم زير گريه ، که صدای داداش هفت ساله اون مرا بخودم آورد ، بيا شكلات منو بخور ، دختره خنديد و ا ون يکی دستش رو كه من به اون تا ا ون لحظه توجه نكرده بودم را از پشت سرش آورد جلو و تکه کوچک شکلات رامتينی را که کاکائوش در ميان انگشتان ظريفش آب شده بود را گذاشت دهنش و بعد شکلات برا در هفت ساله اش را ، نمی دانستم بخندم يا گريه کنم که ضربه آخر هم فرود آمد ، پسرک دست دخترک را گرفت و شکلا تهايی را که آب شده بود را با لذتی عجيب از ميان ا نگشتان دخترك ليسيد !
و من غرق در خودم گريستم

سمت را ست ، سمت راست
مرد كه پيكر كودكی له شده در زير آوار را در آغوش داشت ملتمسانه فرياد مي زد بيمارستان از كدوم طرفه ، اين بچه هنوز زنده است ، دا ره ميميره ، به سويش دويدم و كودك را در خودروی عبوری كه چند لحظه قبل تازه وارد شهر شده بود نهادم . راننده سراسيمه ، سر ا ز پنجره بيرون كرد و گفت كجا ببرمش ، اينجا نزديكترين بيمارستان كجاست ، به هلال احمر ببر ، نه به بيمارستان صحرايی ......، از اونطرفه ميری تا ته خيابان ميپيچی اول سمت راست بعد سمت چپ و بعد راست ، ماشين بسرعت باد حركت كرد و من با نگاه آنرا تا ته خيابان كه پرواز ميكرد بدرقه كردم ، اما ، راننده كه غريب شهر بود ، اول پيچيد به چپ و ناگهان مردی كه آدرس داده بود فرياد كشيد سمت راست ، سمت راست ، سمت راست و ناخوداگاه بر زمين نشست و سرش را در بين دستا نش گرفت .
در شهری كه تابلوهای راهنما يش هم با شهر غريبه ا ند ، غريبه ای عاشق چگونه ميتواند جهت بيمارستانی را از قبرستان تميز دهد .


فرهاد شرف پور مربی امداد و نجات
برای تماس با من با پست الكترونيك
mosaferaseman2002@yahoo.com



  
نویسنده : farhad sharafpour ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳